کُهزاد گفت: «برای چه می خواهید آقا؟»
گفتم: «مار، عقرب، مارمتتولک.»
و اشاره کردم به لای دروپای دیوارها و زیرتخت. کُهزاد بطری را گذاشته بود توی نایلونی سیاه و آویزان کرده بود به یکی از پایه های تخت. نایلون را باز کردم. روی بطری نوشته بود:
«مالاتیون.»
کارد به استخوانم رسیده بود و جز مرگ به هیچ چیزی فکرنمی کردم. چند بار در بطری را باز کردم که خودم را با آن نوش داروی مهلک از این مهلکه خلاص کنم اما هربار صدای گریه ی پسرم پیچیده بود توی سرم.

