خرس در آغوش درخت
مجتبی مقدم
يک
جنگلبان تفنگ را به همكارش داد و گفت:می رم خلاص كنم . زودى می یام.
همكارش گفت: پاكت سيگار رو رد بده.
جنگلبان پاكت سيگار را به طرفش انداخت: كش نرى ازشون.
رفت پشت يک درخت تنومند ، ولى ترس از يک شوخى ، كه قبلن سر چند تايى از همكارانش آمده بود او را واداشت جلوتر برود. زيپش را پايين كشيد و به جلوى رویش خيره شد.صداى خش خش شنيد. زيپ را بالا كشيد و به طرف صدا برگشت. زنى آرام از كنارش گذشت ، بى آنكه به او توجه كند. صدايش زد:هى خانوم…خانوم.
زن ايستاد. به طرفش رفت و رودررویش ايستاد : سلام.
زن چشمهايش را از او برگرداند و به تاريكى جنگل نگاه كرد.
– كجا داريد می ريد؟ تنهاييد؟
سر تا پاى زن را ورانداز كرد . شاخه اى به پایش چسبيده بود. با احتياط نشست و شاخه را كشيد، ولى شاخه جدا نشد . ساق پاى زن را گرفت.
– شانس اورديد كه هنوز زنده ايد.
شاخه به پاى زن چسبيده بود. انگار قسمتى از پا بود .جنگلبان ترسيد.آن را محكم در آورد .زن جيغ خفه اى كشيد و از پايش خون آمد.جنگلبان گفت:
– شما فقط يه زن هستيد، درسته؟
اشک هاى زن در آمد و قطره اى از آن با خون يكى شد.دوباره به تاريكى جنگل نگاه كرد و به راه افتاد.جنگلبان به دنبالش رفت .زن كنار چند درخت گردو ايستاد .به دور و ورش نگاه كرد. چشمهايش را بست و دستهایش را باز كرد. كمى بعد دستهایش شاخه شد ند. و كمى بعدتر او يک درخت بود.
جنگلبان گفت:جنگل و تاريكى و ترس. معلومه كه با خودش فكر و خيال می یاره. طبيعييه …درخت شدن يه زن طبيعييه. وقتى بيست سال توى جنگل زندگى كنى چه فرقى ميكنه درخت ببينى يا زن. خرس باشى يا جنگلبان.اصلن من يه خرسم.
– معلومه كدوم گورى هستى سگ پدر؟
همكارش بود. حسابى ترسيده بود. گفت :از سرپرستى پيج شديم. بيا جواب بده.
بى سيم را به همراه تفنگ به او داد .
– سيگارا چى؟
– خيلى دير اومدى گذاشتمشون توى جيبم.
– درست!
– دستت چرا خونيه؟
– يه چيز عجيب ديدم .
– صبر كن.
همكارش جلو آمد و توى چشمهايش زل زد و گفت:ما اينجا چيز عجيب نداريم. چى؟ اينجا چى نداريم؟
– چيز عجيب نداريم. همه چى طبيعييه.
– درسته . بريم.
دو
سرپرست جنگلبانى با ماژيک كارهاى هفته جارى را روى وايت برد می نوشت و توضيح می داد. يک: براى بار هزارم از مركز تقاضاى نيروى بيشتر می كنيم.
چهار جنگلبان دور ميز نشسته بودند و در حالى كه به حرفهاى سرپرست گوش می دادند چاى می خوردند و بين هر هورت ، يک پک سيگار می كشيدند.
– دو: جمالى و عبد رزاقى و مير كيانى ميرن پاسگاه براى جواب دادن به چن سوال.
جمالى گفت:آخه چن بار؟
– هزار بار. خب؟ چى می خواين بگين؟
عبد رزاقى گفت: در حين گشت زنى در جنگل جنازه آش و لاش دو تا زن رو پيدا كرديم كه اگه زنده بودن…
– خفه شو.
همه خنديدند.
– شوخى زشتى بود، نبايد می خنديديم .
همه ساكت شدند.
– اما بهشون نگين كه حالتون بهم خورد و تا چند هفته درست و حسابى غذا نخوردين و همه ش كابوس می ديدين وتا حالا نتونستين پيش زناتون بخوابين.
خداداد گفت:چن شب پيش من يه چيز عجيب ديدم.
– خفه شو . ما اينجا چيز عجيب نداريم.
– درسته نداريم.
– الان من يه ماده گرگم و شما توله هامين.اين عجيبه؟
– نه ، طبيعييه.
– خوبه. در مورد زخمى كردن شكارچى هاى غير قانونى و قاچاقچى هاى چوبم همون حرفاى هميشگى رو بزنيد. و اما…
مير كيانى گفت:يه دس ورق بزنيم؟
– مير كيانى! و اما موبايل. هر وقت رفتيد مرخصى گوشى هاتون عوض می كنيد و يه ساده ش می یاريد كه نه عكس بگيره ،نه فيلم و نه بلوتوتوث داشته باشه. چرا؟
– چون ميخوايم راحت بشاشيم.
– آفرين.
– ماده گرگ می شاشد.
– آره خودشه.
– با توله هايش در برف می شاشد.
– بسه ديگه.
– سر ِ پا…
– خفه شيد.
سه
جنگبان آرام از بين درخت ها می رفت . وقتى به درختی که می خواست رسيد، دستانش را باز كرد و آن را در آغوش گرفت و خوابید. چند ساعت بعد از خواب بيدار شد و دستانش را از دور درخت برداشت و طلوع خورشيد را از لاى شاخ و برگ درخت ها نگاه كرد.هنوز از پاى درخت خون مى آمد.چند برگ روى آن گذاشت و از آنجا دور شد.
چهار
مير كيانى گلويش را صاف كرد.سرپرست گفت: خب؟
عبد رزاقى كله اش را خاراند و من من كنان گفت: ام…با توجه به اينكه…اينجا چيزعجيب نداريم…ولى خداداد …داره يه كارايى ميكنه.
– چه كارايى؟
– خب…
جنگلبان ها به هم نگاه كردند.سرپرست گفت: قاچاق چوب؟
– نه.
– شكار غير قانونى؟
– نه.
– دزدى از كار؟
– نه.
– كونه سيگارش خاموش نميكنه؟
– نه.هيچ كدوم…با يه درخت ميخوابه.
– چى؟
– با يه درخت ميخوابه.
– عجب!من كه تو اين كار مشكلى نمی بينم. شما می بینيد؟
– نمی دونيم.
– بريد سر كارتون و اون اصل رو هيچوقت فراموش نكنيد.
پنج
شكارچى جوان به شكارچى پير گفت:بذار من بزنمش.
شكارچى پير به شكارچى جوان نگاه كرد و جایش را به او داد. شكارچى جوان نشانه گرفت.بعد برگشت: من نمی دونم دارم به چی شليک می كنم.
– يعنى چى؟
– نمی دونم يه خرسه يا يه مرد.
– ما از اول چى ديديم؟
– يه خرس كه يه درخت بغل كرده.
– پس بزنش.
شكارچى جوان نفس عميقى كشيد:ام…من ميدونم چى ديدم ولى حالا كه خوب نگاه می كنم يه چيز ديگه می بينم.
– مثلن يه جنگلبان؟
– آره.
– نمی تونى بزنيش؟
– می تونم.
– پس بزن.
شكارچى جوان شليک كرد.
– پاشو، درخت زدى.
شكارچى جوان جایش را به شكارچى پير داد.شكارچى پير نشانه گرفت ولى شليک نكرد.گفت:می ترسم خطا بزنم. نمی خوام دوباره اشتباه كنم.
– نترس.
– اگه زن رو زدم چى؟
– زن؟!
– مگه نمی بينى؟
– چى رو؟
– يه زن زخمى كه تو بغل يه خرسه.
– اگه نمی خواى توبه ت بشكنى من به كسى چيزى نمی گم.
– نه…می خوام بشكنمش.
– پس شليک كن.
– باشه…اصلن بيا هر دو تايى شليک كنيم.
شش
سرپرست جنگلبانى گلوله ها ى توى كف دستش را نگاه كرد و گفت: يه شكارچى پير. يه شكارچى جوون. پيرمرد توبه ش شكسته كه به نظر من ارزشش رو داشته …شكار خوبى زدن. و حالا شكارچى ميشه شكار. تا شب بايد شكار شن.
ميركيانى گفت: اما چرا نبردنش؟
– چون نمی دونستن چى شكار كردن.
عبدرزاقى چای اش را فوت كرد :حالا كى می خواد به خونواده ش خبر بده؟
– تا حالا كى رو ديدى كه به خونواده يه خرس خبر مرگ بده؟
– اما اون كه يه خرس نيست.
– پس چيه؟
– خب…كاملن كه يه خرس نيست.
– هيچ كس كامل نيست عبدرزاقى .هيچ كس.
جمالى با بيل و كلنگ وارد شد. سرپرست گلوله ها را روى ميز گذاشت و دستش را با لباس فرم اش پاک كرد: خاكش می كنيم.
جنگلبانان گفتند: خاكش می كنيم.
– و براى بار هزار و يكم از مركز تقاضاى نيروى بيشتر می كنيم.
وبعد همه به آرامى از اتاق بيرون رفتند.
برنده لوح افتخار دهمین دوره جایزه ادبی صادق هدایت

